![]() |
![]() |
|
| اسمون تنهاییه من چرا باید ابری باشه |
يك روز ، من در شهر احساس تو خواهم مرد يك روز ، آن روزی كه نامش واپسين ديدار ما باشد تو ، بر صليب عشق من ، مصلوب خواهی شد آن روز چشم عاشقان بر ماتم عشقی كه مي ميرد خاموش گريانست ... یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم یادمان باشد سر جاده جز برای دل محبوب دعایی نکنیم یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب بیا تا قدر یکدیگر را بدانیم ![]() نه دلم تنگ نشده واسه دیدن تو واسه بوی گل یاس واسه عطر تن تو نه دلم تنگ نشده واسه بوسیدن تو واسه وسوسه چشمهای روشن تو چرا دلتنگ تو باشم چرا عکستو ببوسم چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم چرا یاد تم بمونم تویی که نموندی پیشم میدونم تا آخر عمر نه دیگه عاشق نمیشم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:33 توسط معین |
|
|
کاش یه امشب به سراغم که میای گل یاس و پونه رو بو بکنی دست بزاری توی دستم و یواش بوسه داغت رو مهمون بکنی بکنی خنده و گریون نمونی نشی تنها : نشی داغون نمونی طفلکی حیرون که دلم عاشقته یه جورایی حس میکنم لایقته تو به من گفتی فراموشته کنم مگه میشه تو بگو زندگی بی عشق میشه یه روزی نام و نشونت رو از ماه گلخونه گرفتم از اونی که مهربونه همسایه پشت خونمونه اما حالا که تو نیستی دلم اروم نمی مونه می گیره دائم بهونه که کجاست اونکه شعر دلتنگی می خونه بیا ای عزیز جونم ای عزیز مهربونم منم عین تو غریبم غریبم و همین جا درد غربت رو کشیدم حالا باور میکنی منم اسیرم منم عین تو همین جا تاوان عشقم رو میدم بیا ای خوشگل شو خم لباس نازت رو دوختم همو نیکه رنگارنگه مثل ابر و باد قشنگه بیا تا عین گذشته عین روزهایی که رفته دور همدیگه بچرخیم ما به همدیگه بخندیم مثل روزهایی که پر برف و سرده اسمونش پره از ابر و گرد مثل انروزها که خورشید به ادم برفی می خندید بچه ها بازی می کردن همه جا شادی می کردن بیا اونجوری بمونیم قول بدیم تا که می تو نیم پیش همدیگه و با هم شعر خوشبختی بخونیم
وقتی چشمان عاشقت را بر روی من می گشائی ، اواز قو ، رقص شاپرک ، ناز اطلسی تقدیم تو باد وقتی گریه می کنی ،غصه می خوری ، لبهای پر خنده بهار تقدیم تو باد وقتی وجود سرد و یخ زده من را، پر از بوسه های اتشین می کنی خورشید تقدیم تو باد وقتی تمام هستی ات را برای هستی من فنا می کنی، تمامی هستی ام تقدیم تو باد وقتی از دورترین نقطه ،از بلندی هر قله، با حس شاعرانه مرا فریاد می زنی ، تمامی لحظه های عشق بازی من تقدیم تو باد وقتی برایم از شوق اشنایی ،از تلخی جدایی وقتی برایم از خودت می گویی ،تمامی من تقدیم تو باد !!!!!
تو سکوتی جاودان باش
(( در ايستگاه لحظه ها )) نه اين كه حوصله اي نيست از تو دلگيرم اگر ز دلهره ترديد عاشقي سيرم تمام شهر پر است از هجوم شايعه ها عجيب شايعه يي ... اين كه بي تو ميميرم گناه از تو و من نيست ، زندگي اين بود نوشته شده است جدايي به برگ تقديرم كتاب زندگي من پر است از وحشت نخواه تا كه بخوانم تو را به تفسيرم در ازدحام خيابان ، تو گم شدي و هنوز در ايستگاه لحظه ها به زنجيرم هنوز تو رفتي و چمدانت هنوز جا مانده است خدا كند كه بيايي وگرنه ميميرم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:9 توسط معین |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:50 توسط معین |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:19 توسط معین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 |
|
RSS
|